Thursday, May 15, 2003

� دنيايي که در آن زندگي ميکنيم !

اواخر تابستان گذشته سازمان خواروبار جهاني ( �ائو ) يک نظرخواهي انجام داد که تنها يک پرسش داشت . پرسش اين بود که : « نظر شخصي خود را درباره راه حلي براي مشکل کمبود غذا در ساير نقاط جهان ، را بطور آزادانه بيان کنيد. »
اما اين نظرخواهي با شکست کامل مواجه شد . چرا ؟ چون :
۱- در آ�ريقا کسي نمي دانست « غذا » چيست !
۲- در اروپاي مرکزي کسي نمي دانست « کمبود » چيست !
۳- در اروپاي شرقي کسي نمي دانست « نظر شخصي » چيست !
۴- در آمريکاي لاتين کسي نمي دانست « آزادانه » يعني چه !
۵- در خاورميانه کسي نمي دانست « راه حل » يعني چه !
۶- و در ايالات متحده کسي نمي دانست « ساير نقاط جهان » کجاست !


Tuesday, April 22, 2003

� �رهنگ لغات ... !!



چنگال = قاشق تابستاني
ك�ش = ن�ربر
كشتي = تش خيس
آينه = من درش پيدا
شيشه = اون ورش پيدا
پاك كن = مالش بر دانش
حمام = پاكستان
مسجد = ا�غانستان
گوشتكوب = لهستان
بادمجان = خيار عزادار
دكمه = بستني
دمپايي= منبر
تانك = حيدر
گوجه = چراغ خطر ديزي
چنگال = يكي بود يكي نبود
سيم خاردار = ديوار تابستاني
دربازكن = تقوا
قزوينيها = پيكان جوانان
بچه گربه = نيمكت
پاي گربه = پاكت
تخت خواب = مازندران
چراغ خواب = شاهد ماجرا
مگس = پرويز
مگس كش = پرويز صياد
مگس سمج = پرويز كاردان
خرمگس = پرويز تركه
قايق = ك�تر
توالت = زورخونه
چاه توالت = انگور
آ�تابه = منشور
سي�ون توالت = اندك
ماشين = مراكش
دوش حمام = آب چرخ كن
دماغ = ن�س كش

Friday, January 03, 2003

اگر وبلاگشهر ستاد مبارزه با م�اسدي چيزى داشت حق داشت كه بر سر در وبلاگهايى كه آپ ديت نمي شوند بنويسد:
اين واحد صن�ى بجرم گران�روشي براى مدتى نامعلوم بسته مى شود!
و من جز اولين مجازاتى ها مي بودم! درست است كه وبلاگ واحد صن�ى نيست ولى اگر وقت طلاست ، وبلاگهايى كه دير به دير آپ ديت مى شوند به دوستانى كه ميآيند و بدون اينكه چيز جديدى ببينند ميروند، حسابى بدهكار مى شوند! ﴿ بهرحال شرمنده!﴾

و اينك اهم اخبار :
:: مهمترين ات�اق دو رقمي شدن خدمت سريازي بنده و رسيدن به قله و از اين به بعد انشاالله ا�تادن در سرازيري تا پايان خدمت .
:: چند تا ماموريت بهم خورده كه بايد برم ، تقريبا يه تور كامل دور ايرانه ! �علا كه تهران گرديه تا ببينيم چي پيش مياد ! البته يه سري محاسن هم داره كه مهمترينش لباس شخصي يه كه از شر اون گونيهايي كه تنم ميكردم ، راحت شدم .
:: ديدن يه دوست قديمي كه تقربيا ميشه گ�ت گمش كرده بودم و و از ديدنش نا اميد شده بودم ، مهمترين ويژگي كه باعث شده دوستيمون پابرجا بمونه داشتن علايق مشتركه ، خلاصه از هر دري صحبتي كرديم و در آخر قرار شد اون براي خودش يه وبلاگ بزنه كه �كر كنم با توجه به روحياتش وبلاگ خوبي بشه ، البته اگه مثل وبلاگ محمد رضا نشه كه به زباله دان تاريخ !! پيوسته . خلاصه به محض درست شدن وبلاگش حتما معر�يش ميكنم .
:: به تازگي يه دوست وبلاگي همكار پيدا كردم . كه باعث شده كه انگيزه من براي نوشتن مطالب تخصصي در زمينه نقشه برداري بيشتر بشه ، اميدوارم اين دوست جديد به من كمك كنه كه بتونيم مطالب خوبي در زمينه رشته مون اين جا بزاريم .

و حالا به اخبار هواشناسي توجه ب�رماييد :
هواي كشور صا� تا كمي ابري همراه با تودهاي پر �شار كه گاهي از چپ به راست و گاهي از راست به چپ در حركت است ، خلاصه شير تو شيريه كه حد نداره من كه گيج شدم . ( اينم يه كم سياسي )

زياده عرضي نيست .

Sunday, December 08, 2002



برای آدمهای جدا شده ای مثل ما جوانان ايرانی اين مثل يک معجزه بود. من�ذی برای يک لحظه تن�س. جايی برای خالی شدن برای به اشتراک گذاشتن ا�کار. آيا چيزی شبيه اين و با ابن کارکردها دور و برتان می شناسيد؟ گور پدر خلاقيت و ابتکار و تجربيات آماتوری در خبرنگاری! راه تن�سمان بند آمده. چه کار کنيم؟ دانشجوی امروز و جوان امروز حس ندارد. شکمش سير باشد ،اميدش گرسنه است. بهتر می داند مثل عر�ای ا�سرده قرن بوق هجری کنج اتاق جلوی کامپيوتر سير و سلوک کند. دنيای ذهنی بسازد. ج�نگ ببيند بگويد و بنويسد. برون ا�کنی کند....پس زنده باد وبلاگ ، زنده باد کنج اتاق و دوری از اجتماع وحشی (غرغر ، نق نق...!)



Friday, November 22, 2002

� قتل های زنجيره ای!



به نظر من خدمت سربازي از جوونهاي بي گناه يه سري قاتل حر�ه اي ميسازه !!
قبول ندارين ؟ آيا به نظر شما کسي غير از يک قاتل حر�ه اي ميتونه ثانيه ها رو به طرز بسيار �جيعي به قتل برسونه ؟
بله اين کاريست که هر روز در پادگانهاي ما ات�اق مي ا�تد : كشتار بي وق�ه ثانيه ها
من هم براي اينكه كمي در مجازاتم تخ�ي� بدهند قسمتي كه در اون كار ميكردم و عوض كردم ، شايد كه كمتر دستم به خون آلوده شود !

Saturday, November 09, 2002

توهم




� جريان از اونجايي شروع شد که واسه يه لقمه نون مجبور شدم به هم بکشم و شال و کلاه کنم و برم سر يخچال . ولي بازم مثل هميشه هيچ خبري نبود . ديگه ک�ري شدم و گ�تم حالا که تا اينجا اومدي بايد حتما يه چيزي واسه خوردن پيدا کني . اينجوري که راه نداره پاشي بياي سر يخچال و دست از پا درازتر برگردي سر جات .. انداختم تو سر پاييني و خودمو با هزار بدبختي رسوندم تا قلهک ... ولي بقالي اونجا هم بسته بود ... ديگه کارد ميزدي ، خونم در نميومد ...

خسته و گرسنه و شاکي ، برگشتم خونه . از گشنگي داشتم ميمردم .. ر�تم سر يخچال بلکه يه لقمه نون پيدا کنم و بخورم ولي جز خربزه هيچي پيدا نکردم . ديگه ميخواستم سرم رو بکوبم به ديوار ... کاريش نميشد کرد .. آدم تو اين مواقع نميدونه که �کر نون باشه که خربزه آبه يا اينکه به يه قاچ خربزه راضي بشه که لنگه ک�شي تو بيابون غنيمته ( اين قديميها هم دهن ما رو سرويس کردن با اين چرت و پرتهاشون به مولا ) .. به خربزه راضي شدم اومدم يه دونه بخرم يارو خربزه �روشه وزنش کرد گ�ت ميشه هوار تومن .. اي بابا شانس نداريم که .. من بدبخت که همش دويست تومن پول تو جيبم بود .. مجبور شدم بي خيال خربزه بشم ... انداختم تو سر پاييني و خودمو با هزار بدبختي رسوندم تا قلهک بلکه اونجا يه بسته نون بخرم و ببرم خونه ... ولي بقالي اونجا هم بسته بود ... ديگه کارد ميزدي ، خونم در نميومد ...

خلاصه خسته و گرسنه و شاکي ، برگشتم خونه . از گشنگي داشتم ميمردم .. ر�تم سر يخچال بلکه يه لقمه نون پيدا کنم و بخورم ولي ....

بابا بســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه


� همه چي تموم شد . . .
صداي عجيبي بود .. خيلي ترسناک ... بابا به خدا اصلا �کرش رو هم نميکردم اينجوري بشه .. همه ريختن تو اطاق ببينن چي شده .. منم که همينجوري وحشتزده سر جام خشکم زده بود .. موهام سيخ شده بود و رنگم شده بود مثل گچ .. .. ..

يعني جدي جدي همه چي تموم شد، من که باورم نميشه .. امکان نداره .. پس اون صدايي که اومد چي ؟

نبايد اينجوري تموم ميشد .. مگه من چند سالمه که به اين زودي ....... اه اصلا نميدونم چي بگم .... ولي اين رسمش نيست .. به خدا رسمش نيست .. خدايا خودت ميدوني که من چقدر برنامه ريزي کرده بودم و چقدر رو اين حساب ميکردم ..... ميدوني که هد�م چي بود .. ميدوني که نيتم خير بود ... پس چرا اينطوري بايد تموم بشه ؟ من اينطوري ديوونه ميشم .. ميميرم .. واي خدايا چرا اينکارو با من کردي .. اصلا باورم نميشه .. کاش همه اين چيزا تو خواب بود ولي . .

حاضرم قسم بخورم که يکي از توش برداشته .. نبايد اينقدر زود به ته ديگ ميخورد اين ک�گير من .. واقعا همه چي تموم شده .. حالا من سوژه از کجا بيارمممممممم ...


� آره تو ... خود خودت ... ديشب اومدي تو خوابم ... وقتي ديدمت اصلا نميتونستم حر� بزنم .. واي واي واي .. چقدر ماه شده بودي ... هميشه ميدونستي که من از رنگ قهوه اي خوشم مياد ... بازم مثل هميشه اون لباس قهوه اي رو پوشيدي که دلبري کني ... بشکنه دستش که اون کار رو کرد :(

هيکلت هم خيلي رو �رم بود ... مثل اينکه اوضاع ردي� بود خلاصه ... راستي همون عطري رو زده بودي که من دوسش نداشتم هيچوقت ... هميشه بايد يه جوري حالگيري کني ... حتي تو خواب ... ولي بازم من دلم ميهواست بيشتر بموني ... بشکنه دستش که اون کار رو کرد ... بشکنه ... کاش يه کم ديرتر سي�ون رو ميکشيد :(

بر گر�ته از کتاب سوسکها و آدمها


� از ماست که بر ماست ...
از دوغ که بر دوغ ...
از شير که بر شير ...
از کشک که بر کشک ...
از دست عزيزان چه بگويم ...
از پاي عزيزان چه بگويم ...
از گوش عزيزان چه بگويم ...
از برت دامن کشان ر�تم اي نامهربان ...
از برت شلوار کشان ر�تم اي نامهربان ...
از برت جوراب کشان ر�تم اي نامهربان ...
از ماست که بر دوغ ...
از شير که بر کشک ...
چه کشکي .. که کشکي .. چه کشکي شدي امشب .... کشکي کشکيم .. دوغي دوغيم .. چه کشکي شدي امشب ...
شما خوبين ، من چطورم؟
دکي ....


� خواندن اين مطلب براي ا�راد زير ۱۸ سال ، به همراه والدين بلامانع ميباشد!

پنج شنبه ... ساعت ۱۲ شب

آقاهه : خانومممممممممممم ... خانوممممممممممممممممم
خانومه : بعله بعله ؟؟
آقاهه : بابا نص� شب شد .. من دارم از خواب ميميرم ... بيا زودتر
خانومه : چيکار داري ... خوب بگير بخواب
آقاهه : ا .. پس من اينو تو چي بکنم ؟
خانومه : خوب خير سرت يه کاريش بکن ديگه .. مگه نميبيني کار دارم
آقاهه : اهه .. ببين چطوري شب جمعه منو داري خراب ميکني .. يه ه�ته جون بکن و کار
کن .. اينم از شب جمعه ..
خانومه : حالا هي غر بزن تو هم ... بابا حالا امشب اگه اونو تو چيزي نکني ميميري؟؟
آقاهه : نخير .. من نميميرم ... جناب عالي �ردا صبح زمين و زمان رو رو سر من خراب ميکني که چرا همين جوري خوابيدي و �لان و �لون !
خانومه : خوبه خوبه ... بدهکار هم شدم ... اصلا يه ملا�ه بپيچ دورش و بگير بخواب ... اه اه اه .. اگه گذاشتي به کارم برسم ..
آقاهه : دکي .. ملا�ه ؟؟؟؟؟؟ خوب اينجوري که خوابم نميبره دانشمند .
خانومه : بابا بيا ... اينم يه رو بالشي تميز .... بده من ببينم بابا ... ب�رما .. حالا سرت رو بزار روش بگير بخواب .. خوب شد ؟
آقاهه : خوب اينکار رو از اول ميکردي .. دستت درد نکنه .. شب خوش:)
خانومه : شب خوش ... پتو رو بکش رو خودت سرما نخوري :)
آقاهه : چشم
خانومه : چشمت بي بلا ...

� مامـــــــــــان ! ما مي ريم هواپيما سواري کنيم.
- زود بياينا. مي خوايم چايي بخوريم.
(برگر�ته از زندگي برادران رايت)

� محض نمونه يه دونه شاعر مثال بزنيد که در مورد «زنش» شعر سروده باشه.

� دعوت به سکونت :
به يک خانم زيبا و متشخص و پولدار و هنرمند و غيره جهت سکونت در يک ساختمان مسکوني در منطقه دل نيازمنديم ...
از واجدين شرايط خواهشمنديم با در دست داشتن مدارک لازم ، روز يکشنبه ساعت ? صبح از خواب بيدار شوند :)

روابط عمومي اداره کل دلشدگان

� در منزل ما رونق اگر نيست مهم نيست ...

� بعيده .. باور کردني نيست .. امکان نداره .. اعجاب انگيزه ... خارق العادست ... خيلي باحاله ... يه پرندست به اسم واتو واتو ..

� هر کي اينايي که الان داره ميخونه رو بخونه و تو نظر خواهي اين مطلب هيچي ننويسه خره ( خره = خر مي باشد ، خر = حيواني زحمتکش با گوشهايي نسبتا بلند)
از ما گ�تن ..

Sunday, October 27, 2002

� نوشدارو بعد از خودکشي سهراب :

چند وقت پيش يکي از سربازاي پادگانمون خودکشي کرد ! قضيه از اين قرار بود که يکي از سربازايي که يک ماه ديگه خدمتش تموم ميشده درست روز عروسي خواهرش در بازداشتگاه بوده و هر چي التماس ميکنه که آزادش کنند ، �ايده اي نداشته و در آخر تهديد ميکنه که اگه آزادش نکنند خودش را ميکشه ! ولي مسئول مربوطه ! به اين تهديد اعتنايي نميکنه !! تا اينکه درست روز عروسي خواهرش خود را بوسيله آستين لباسش از سق� بازداشتگاه حلق آويز ميکند ، و در راه اعزام به بيمارستان جان خود را از دست ميدهد .
حالا من اصلا به اينکه چرا سربازي که يک ماه از خدمتش مونده مجبور به خودکشي ميشه کاري ندارم و بازم به اينکه مسئول مربوطه چطور دلش اومده کسي رو که عروسي خواهرش بوده بندازه بازداشتگاه ، بازم کاري ندارم و به اينکه حتي اگه ده درصد احتمال ميداده که تهديد به خودکشي جدي باشه بايد يه �کري ميکرد ، هم کاري ندارم و اصلا اصلا به اين هم کار ندارم که آيا واقعا براي سربازا بازداشتگاه لازمه ؟ مگه اونا چه جرمي غير از مثلا غيبت و ترک پست مرتکب ميشوند که شايسته زندان باشند که ترسشون از زندان ر�تن بريزه و بعد از خدمت هم هر خلا�ي بکنند و بگند خوب آخرش زندانه که تا دلت بخواد تو خدمت ر�تيم . و ايا نميشه مثلا شديد ترين مجازات تو خدمت اضا�ه خدمت باشه که از هر مجازاتي بدتره . خلاصه اين چيزا به من و شما چه ؟؟!!
من �قط به اين کار دارم که درست بعد از اين ات�اق شاهد يه سري تغييراتي تو نحوه برخورد با سربازها بوديم ، انگار که حتما بايد يکي تل� ميشد تا اين تغييرات را ميديديم .
درست چند روز بعذ از اون حادثه خودکشي خبر اومد که يکي از سربازايي که حدود سه ساله که داره خدمت ميکنه و هنوز هم کلي اضا�ه خدمت داره شب قبل در هنگام نگهباني اقدام به خودکشي کرده !!ولي مو�ق نشده ! من اون سرباز و ميشناختم ، از روحيات و اخلاقش اصلا بعيد نبود که يک همچين کاري و بکنه . خلاصه خبر به مقامات ارشد رسيد و سرباز مربوطه �راخوانده شد . ما هم منتظر بوديم که باز هم يه توبيخي يا بازداشت ديگه در انتظار اين سرباز بيچاره باشه ولي در کمال ناباوري ديديم که نه نتها از توبيخ و اضا�ه خدمت و بازداشت خبري نبود بلکه چند ماه از اضا�ه خدمتشو بخشيده بودند و کلي هم بهش مرخصي تشويقي دادند . خلاصه سربازه با دمش گردو ميشکوند ، بعدا کاش� به عمل اومد که خودکشي اين سربازه همش �يلم بوده و خودش شايعه درست کرده بوده و از آب گل آلود ماهي درشتي گر�ته بود .
حالا من بعد از اين ات�اقا �کر ميکردم که ديگه اينها متوجه شدند که سيستم بازداشت و برخورد چکشي با سرباز نتيجه معکوس ميده ، مخصوصا ميديدم که ديگه کمتر کسي رو به بازداشتگاه مي�رستند ولي امروز �هميدم نخير گويا آقايان به �کر ساختن بازداشنگاه جديدي هستند !! انگار همه ات�اقها تقصير اون قلابي بوده که تو اون بازداشتگاه قبليه از سق� آويزون بوده !! و تصميم گر�ته شده که بازداشتگاهي ساخته بشه که در آن سق�ي که از آن قلابي آويزان شده باشه وجود نداشته باشه !! راستي يه راه حل ديگه هم وجود داره تمام لباسهاي سربازان را آستين رکابي درست کنند ، که ديگه آستيني براي دار زدن وجود نداشته باشه ! به اين ميگن حل ريشه اي مشکلات ...